ای روشنایی شب های تاریکم، یک سری ترس ها هستند که توان بیانشان در من نیست(بسیار بسیار بسیار دشوارست)؛ مثال اینکه به اندازه ی شما، علاقمند نباشم..
اینکه آیا می توان دو معشوق را در یک دل گنجاند؟ و یا کدام عنوان معشوق را به نام خود می زند؟
من بسیار خواهان این هستم که شما "معشوق"باشی، و البته که هستی.. لیک بعضی افکار مرا بسیار آزرده خاطر می کنند و منی که یارای تحمل آزار شما را ندارم، آنها را در پس ذهن نگاه می دارم و بارشان را هرچه که باشد، باز به دوش می کشم(و شاید این را می توان به حساب علاقه گذاشت..، اینکه تاب ذره ای رنجشت را در خویش نمی بینم).
و آری، من دوستت دارم؛ اما شما نمی دانی چه افکاری سبب سردرد های سرسام آور روز و شبم هستند.. شما نمی دانی چقدر با خویشتن کلنجار می روم، خبر نداری از بازجویی های گاه و بیگاه از ذهنم..
و در انتها بگذار کمی شیرین بیان شوم، سخن گفتن با تو مرا می برد به افسانه های پریان و عالم کودکی ام؛ زمانه ای که می خندیدم و غم بیگانه ای بیش نبود.. بله می دانم که چه زود با غم رفاقتی ابدی برپا کردیم، می دانم..
اما دیری بود خنده هم بیگانه ام شده بود؛ و حالا طوری در کنارت لب به خنده می گشایم گویی که هیچگاه لب از خنده نبسته و شادی از خود نرانده ام.. شما شیرین و زیبایی؛ و راستش را بخواهی نمی توانم لیاقتت را داشته باشم..
من سرشار از تلخی و سیاهی ام و تو...
زبانم قاصر است.
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری